۰۱ شهريور ۱۳۸۷
این خاک دامن‌گیر...

یعنی این خاک لعنتی دامن‌گیر چه دارد که حتی وقتی دوست داری علی‌آبادی با ناکامی مطلق برکنار شود بازهم هرلحظه‌ی مسابقه‌ی هادی ساعی را فریاد می‌کشی و ته‌ش بغض می‌کنی برای سه‌رنگی که روی دست او بالا می‌رود؟
این چه عشق غریبی‌ست به ایران‌مان؟


۲۹ مرداد ۱۳۸۷
آیا گلشیفته فراهانی در فیلم رایدلی اسکات، نقش اول زن را بازی کرده است؟ (+ لینک‌های تازه‌تر و مرتبط)

ماجرا انگار جدی‌تر از آن چیزی‌ست که فکرش را می‌کردیم. تا همین چند روز پیش هم فکر می‌کردم بازی گلشیفته فراهانی در فیلم تازه رایدلی اسکات در حد یکی از همان نقش‌هایی‌ست که در هالیوود این سال‌ها از بازیگران زن چشم‌بادامی دیده بودیم. این‌که جایی از صحنه را پر می‌کنند و در حد ده‌دقیقه یک‌ربع بازی دارند؛ یا ته‌َش مثل آن نقشی که خانم مارتینا گدک فوق‌ستاره آلمانی و بازیگر «زندگی دیگران» در «چوپان خوب» رابرت دنیرو بازی کرده بود، ماجرا یک رل کلیدی در یکی از کشورهای محل وقوع داستان است که باز هم یعنی ده‌دقیقه بازی. حالا به این تصویری که از آخرین نماهای آنونس «محور دروغ‌ها» گرفته‌ام نگاه کنید و اصل ماجرا را دریابید. نام گلشیفته فراهانی چهارمین نام تیتراژ و بهتر بگویم اولین نام زن در اسامی‌ست. دو نفر اول که معرف حضور هستند؟
درباره فراهانی از همان زمان جلوی‌دوربین‌رفتن «... درباره الی» می‌گفتند که بازی‌اش در فیلم رایدلی اسکات دردسر درست کرده هرچند برای بازی‌اش مجوز گرفته شد و انگار اتفاق دردسرسازی در فیلم اسکات نیست که برای ادامه‌ی کار فراهانی مشکلی درست کند. خبر از قبل‌تر هم شنیده شده بود ولی چون IMDB هیچ نامی از او در فهرست بازیگران نمی‌گذاشت، هیچکس ماجرا را جدی نگرفت. تا حدود ده روز پیش که بالاخره نام فراهانی بین اسامی دیده شد هرچند فهرست بدون ترتیب بود و همین گمان کوتاه‌بودن نقش را دامن زد؛ و البته در روزهای بعد این نام چندپله‌ای در فهرست صعود کرده است. همان روز از علیرضا آشوری خواستم که چیزی درباره‌ی فیلم و این خبر بنویسد که در نسیم این شماره چاپ شده است و پایین‌تر متن کامل‌ش را می‌گذارم تا اگر خواستید زودتر، از خود فیلم، چیزهایی بدانید آن را بخوانید؛ هرچند از زمان نوشته‌شدن تا انتشار و با این اطلاعات تازه و جایگاه نام فراهانی، کمی ماجرا عوض شده ولی دانستن درباره خود فیلم هم بد نیست.

بدون جنجال در هالیوود

علیرضا آشوری: گویا ستاره‌های ما هم کم‌کم دارند راه هالیوود را یاد می‌گیرند. یک سال پیش بود که حضور همایون ارشادی در «بادبادک باز» مارک فورستر را نظاره کردیم. فیلم برمبنای رمان بسیار معروف و تحسین شده خالد حسینی نویسنده افغانی ساخته شده و ارشادی در آن نقش بابا را بازی کرد. بعد از این فیلم که با استقبال معقولی هم روبرو شد ارشادی در فیلم «آگورا» به کارگردانی آلخاندرو آمنابار کارگردان معروف اسپانیایی بازی کرده است. فیلم داستانی تاریخی دارد، در زمان روم و مصر باستان اتفاق می‌افتد و بازیگر اصلی آن ریچل وایز است. ارشادی هم در یکی از نقش‌های مکمل ظاهر شده است. می‌دانید که آمنابار همان کارگردان معروف فیلم‌هایی چون «چشمانت را باز کن»، «دیگران» و «دریای درون» است. آگورا قرار است سال ۲۰۰۹ اکران شود.
ولی خبر دست اول و حالا دیگر تاییدشده، بازی یکی از ستارگان همیشه تحسین‌شده سینمای ایران در فیلم یکی از مطرح ترین کارگردانان سینمای جهان است. گلشیفته فراهانی به‌عنوان یک بازیگر زن ایرانی ساکن ایران در فیلم «محور دروغ‌ها/ Body of Lies» ساخته رایدلی اسکات بازی کرده است. خبر را چندماهی بود که خیلی‌ها شنیده بودند اما دیدن نام فراهانی در سایت IMDB و چندین سایت معتبر سینمایی دیگر در این ماه ثابت کرد قضیه کاملا جدی است.
«محور دروغ‌ها» برمبنای رمانی به همین نام نوشته دیوید ایگناتیوس ساخته شده که حال و هوایی جاسوسی دارد. فیلم داستان یک افسر سازمان سیا به نام فریس است که سابق بر این در جنگ عراق مجروح شده. سازمان سیا او را برای نفوذ در تشکیلات یکی از سران القاعده به اردن می فرستد. فریس برای دستگیری تروریست مورد نظر، یک تروریست خیالی عرب را خلق می‌کند که رهبر یک جریان تروریستی رقیب است و امید دارد تا تروریست اصلی را وادار به عکس العمل کند تا درنهایت بتواند دستگیرش کند؛ اما در این راه او باید به کمک‌های یک مأمور سابق سیا و یک افسر اطلاعاتی اردنی متکی باشد؛ در حالی‌که نمی‌داند این دو نفر تا چه حد قابل اعتماد هستند. نقش‌های اصلی فیلم را لئوناردو دی‌کاپریو و راسل کرو بازی می‌کنند. نام گلشیفته فراهانی در ردیف بازیگران مکمل آمده اما نام نقشی که بازی کرده مشخص نیست. فقط از قرائن این‌طور به‌نظر می‌رسد که او ایفاگر نقش یک زن مسلمان محجبه بوده است. فیلم در آمریکا، اروپا، مراکش و خاورمیانه فیلمبرداری شده و با توجه به تبحر کارگردان کهنه‌کار و مطرح آن می‌توان پیش‌بینی کرد که مثل اغلب آثار اخیر او نظیر «گلادیاتور» و «گنگستر آمریکایی» مورد استقبال قرار گیرد. تاریخ نمایش فیلم هم ۱۰ اکتبر (۱۹ مهرماه) اعلام شده است.
به‌نظر می‌رسد هم «محور دروغ‌ها» و هم «آگورا» می‌توانند سرآغاز حضور بازیگران ایرانی در آثار مطرح و البته مطابق با شئون فرهنگی ما در عرصه جهانی باشند.

لینک‌های تازه:
گلشيفته فراهاني ممنوع الخروج شد/ خبرگزاری جمهوری اسلامی
می‌دانید که ایرنا خبرگزاری رسمی و قابل‌استنادترین منبع برای منابع غربی درباره‌ی مواضع ایران است؟ داریم با خودمان چه می‌کنیم؟ قرار است بگویند ایرانی‌ها به‌دلیل بازی بازیگرشان در فیلم رایدلی اسکات نمی‌گذارند او از وطن‌ش خارج شود؟
یادداشت گلشیفته فراهانی درباره‌ی خودش/ مشق آفتاب
«نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همان‌قدر نيازمند است كه به هنرمند؟ اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال‌الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند، زندگي چگونه مي‌شد؟»


ساعت ۲۳:۴۹ ...(۹)

۰۵ مرداد ۱۳۸۷
خسرو شکيبايي (۱۳۲۳/ ۱۳۸۷)
صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...

توضیح: مجله زیر چاپ بود که خبر رفتن شکیبایی رسید و به‌نظر کاری نمی‌شد کرد اما یاسر رفیق‌دوست پیشنهاد داد یک تک‌برگ مجزا چاپ کنیم و میان صفحات نسیم مردادماه بگذاریم تا مجله‌ای که اول ماه روی کیوسک می‌آید بدون شکیبایی نباشد. این توضیح آن جملات نامفهومی‌ست که در پست قبل نوشته بودم و خود مطلب را هم همین پایین می‌گذارم تا اگر خواستید بخوانیدش. هرچه قرار بود بنویسم و باید، در همین مطلب هست. همین.

عکس: علی زارعبازي‌هاي غريبي مي‌کند اين روزگار با ما. حالا باورش براي خود من هم سخت است اما قرار بود روي جلد شماره‌اي که در دست داريد عکس خسرو شکيبايي باشد و گفت‌وگوي ويژه‌مان هم با او؛ و حالا نمي‌دانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. که اگر درست فرداي رفتن‌اش مجله با عکس خنده‌ها و حرف‌هاي مثل هميشه پر از عاشقي‌اش چاپ مي‌شد، خوب بود يا بد. که غم‌مان را بيشتر مي‌کرد يا کمتر؛ و اصلا خود ماجرا چنان عجيب است که باورش نمي‌کنم. آخر قرار گذاشته بوديم. قرار بود راجع به اين سي سال مفصل حرف بزنيم و تازه پذيرفته بود اين گفت‌وگو امنيت دارد و مي‌شود حرف زد. بازي‌هاي غريبي مي‌کند اين روزگار با ما.

بعد از انتخاب شکيبايي به‌عنوان يکي از پنج بازيگر مهم سينماي پس از انقلاب پيغام فرستادم که مي‌خواهيم با او گفت‌وگو کنيم. مودبانه نپذيرفته بود. تعجب کردم. از طريق محمدعلي سعيدي ـ‌دستيار مهدي کرم‌پور در فيلم «چه کسي امير را کشت؟» و همين فيلم تازه‌اي که اين روزها قرار بود کار کنيم‌ـ بار ديگر پيغام فرستادم که من همان فيلم‌نامه‌نويس «چه کسي امير...» هستم ‌ـ‌که مي‌دانستم بي‌نهايت آن فيلم را دوست دارد و خودش، شايد البته به اغراق، مي‌گفت بعد از «هامون» دوباره با نقش اکبر زنده شدم و بازي کردم‌ـ و گفتم مي‌خواهيم مفصل درباره اين حرف بزنيم که در اين سي سال چه گذشت. گفته بود «خب از اول آشنايي بدهيد. از گفت‌وگوهاي همين‌جوري مي‌ترسم و از سوال‌هايي که پشتوانه ندارد. بياييد، مي‌نشينيم و مفصل حرف مي‌زنيم.» قرار گذاشتيم براي دو سه روز بعدش که مي‌شد اوايل همين هفته قبل. قبل تعطيلي‌ها. ظهر روزي که براي عصرش قرار گذاشتيم، پيغام داده بود که حالش خوش نيست و چندروزي قرار را جابه‌جا کنيم و من هم که ميان صفحه‌بندي همين شماره بودم، فکر کردم جلد و گفت‌وگو را نگه مي‌داريم براي شماره بعد؛ و چه کسي فکرش را مي‌کرد تا شماره بعد، اصلا خسرويي در بين‌مان نباشد؟ و همه آن حرف‌ها مي‌ماند براي خودش و يادگاري ما مي‌شود همان اندک گفت‌وگوهايي که در همه اين سال‌ها تعدادش به انگشتان دودست هم نمي‌رسد و راجع به اين چندسال آخر، هيچ حرفي از او سند نمي‌شود و نمي‌ماند. حالا بيشتر دلم مي‌سوزد. تنبلي کردم و گذاشتم اين شماره چاپ شود و بعد سراغ گفت‌وگو را بگيرم تا سر فرصت حرف بزنيم؛ و بعد هشت صبح روز جمعه وقتي با صداي زنگ موبايلم بيدار مي‌شوم که يکي مي‌خواهد بداند آيا خبر راست است يا نه، فقط ياد پيغام‌اش مي‌افتم که گفته حالش خوش نيست و چندروزي ديرتر حرف بزنيم. نگفته بود حالش اين‌قدر خوش نيست که ديدارمان مي‌ماند به قيامت. بازي‌هاي غريبي مي‌کند اين روزگار با ما.

حالا او روي جلد ما نيست و مجله چاپ شده و براي اين‌که بداند احترام‌اش تا همه عمر به ما واجب است، توزيع را نگه داشته‌ايم و مي‌خواهيم اين تک‌برگ را الصاق کنيد به صفحه‌هاي شماره‌اي که بايد از آن خسرو شکيبايي مي‌بود و همين حالا خودم عکس‌اش را روي جلد مي‌بينم. دريغ که حرف‌هاش ماند.
يادش به‌خير. سرصحنه «چه کسي امير را کشت؟» چهارشب مداوم کار کرد و صبح‌ها سرصحنه «عروسک فرنگي» بود و به مريضي، بي‌خوابي و خستگي هم اضافه شده بود ولي صداي دوربين را که مي‌شنيد مي‌شد خود اکبر. روز اول به مهدي گفتم «اين شکل بازي آن چيزي نيست که قرار بود اکبر باشد. نقش عوض شده...» ولي مهدي به شکيبايي اطمينان کامل داشت و مي‌دانست اکبري که خسرو به‌دستش آورده قرار است يکي از بهترين نقش‌آفريني‌هاي همه کارنامه‌اش شود. تک‌گويي‌هاش در آن فستيوال بازيگران حرفه‌اي هيچ‌کس را براي انتخاب مردد نکرد و هرکسي که فيلم را ديد، بعد از شکيبايي دنبال بهترين بازيگر گشت. هيچکس شک نداشت که فاصله‌اش با بازيگران هم‌نسل و بازيگران بعد از خودش، فرسنگ‌هاست؛ و وقتي صداي دوربين را شنيد، نشست پشت ميز و بعد از ۲۴ ساعت نخوابيدن يک تک‌گويي سه‌دقيقه‌اي را با اکت اضافه‌تر از آني که قرار بود بازي کرد، همه دانستيم که اين جادو را از کجا مي‌آورد. عاشق دوربين بود و دوربين هم او را مي‌پرستيد و از هم نيرو مي‌گرفتند. دوربين شکيبايي را جور ديگري روي نگاتيو ثبت مي‌کرد و شکيبايي اصلا جور ديگري براي دوربين بازي مي‌کرد. اين رابطه جادويي دوطرفه باعث مي‌شد با همه فرق داشته باشد. ديديد که؟ مرگش هم فرق داشت. تهران برايش مجلس ختم گرفت و ايران برايش سياه‌پوش شد.
حتم دارم چهارصبح بيست‌وهشتم تيرماه اگر در اتاق‌اش در بيمارستان پارسيان دوربيني بود و کسي مي‌گفت «صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...» او حالا و هنوز بين ما بود. در بدترين وضع جسمي‌اش هم به دوربين نه نگفت و برايش بهترين بود.
مي‌شنوي؟ صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...


۲۹ تير ۱۳۸۷
خسرو بود... خسروی این سینما

باید یه چیزی بنویسم... یه وقتایی از این که آدمای اطراف‌م شعور مدیریت دارن و حاضرن بعضی اصول بنیادی رو واسه یه احساس زیرپا بذارن خیلی خوشحال می‌شم. از اون چیزایی که فقط تو مدیریت ایرانی می‌شه سراغ‌ش رو گرفت. باید یه چیزی راجع به خسروی این سینما بنویسم و هنوز نمی‌دونم کدوم داستان رو بغل کدوم داستان بذارم. وقتی نوشتم‌ش، اینجا هم می‌ذارم‌ش تا شما هم بخونید.
از دیروز صبح تا الان طول کشیده و نمی‌دونم چی باید بنویسم. همه شوکه‌ایم. فقط نگران فردا صبح‌م. دیشب صداش داشت تو کافه آنتراکت پخش می‌شد. شعرای سهراب رو می‌خوند. از میثم پرسیدم بعد فردین، کس دیگه‌ای هست که اندازه‌ی شکیبایی بین مردم محبوب باشه؟ اون‌م کسی به ذهن‌ش نرسید. خداکنه فردا خجالت‌زده‌ش نشیم. تهران باید فردا رو برای همیشه تو خاطرش نگه داره؛ که یه مرد چقدر می‌تونه محبوب باشه...
وقتی اونی که باید رو نوشتم، اینجا هم می‌ذارم‌ش. تا فرداشب وقت دارم...

۲۷ تير ۱۳۸۷
به‌استقبال دومین «بتمن» نولان



سه چهار ساعت دیگه «شوالیه‌ی تاریکی» کریس نولان اکران می‌شه. یه چیزایی هست که بابت‌ش حس می‌کنم این یکی حتی از «بتمن» قبلی نولان هم می‌تونه بهتر شده باشه. دل‌م یه اتفاق می‌خواد... و ترکیب هیث لجر و کریستین بیل می‌تونه همچین کاری کرده باشه. شده برای خوب‌شدن یه‌فیلم استرس داشته باشید؟ خیلی حس معرکه‌ای‌یه...


۲۶ تير ۱۳۸۷
دلتنگی برای آن سال نحس

دکمه‌ی قرمز را که می‌زنم، پرت می‌شوم زیر پل ملاصدرا؛ که دل‌م می‌خواست بدانی چقدر برایم مهمی.
گاهی فکر می‌کنم ما در بدترین روزهای آن سال نحس هم آدم‌های خوشبحتی بوده‌ایم و قدرش را نمی‌دانسته‌ایم.
همین که با هم بودیم، همین که نگران هم بودیم...


ساعت ۱۵:۰۹

۱۸ تير ۱۳۸۷
درباره‌ی افشین قطبی و نمایشی که خیلی‌ها جدی‌اش گرفتند
این روزگار دیگری‌ست... (+ دو پی‌نوشت تازه به‌تاریخ ۲۰ تیرماه)

عکس: امیر خلوصی/ ایسناگالیله گفته بود «بدبخت مردمی که نیاز به قهرمان دارند». می‌دانم حتی برای شروع هم خیلی این جمله کلیشه‌ای و دست‌مالی شده است اما چاره‌ای ندارم وقتی می‌خواهم از افشین قطبی و رفتن‌َش و بازگشتَ‌ش حرف بزنم و بگویم «شومَن» این داستان خیلی ساده‌تر و معمولی‌تر از همه‌ی آن چیزهایی بود که پشت‌ِ‌سرش قطار شد.
روزی که قطبی رفت به خیلی از دوستان که جوزده‌ی حضور یک‌ساله او بودند ـ‌از جمله خیلی از رفقای استقلالی که باورشان شده بود یک‌جور خوزه مورینیو به ایران آمده است‌‌ـ در جواب این که چرا هیچ‌چیزی درمورد قطبی نمی‌نویسی، گفتم که این‌ها بیشتر به نظرم یک‌جور نمایش است و قطبی از دید من اصلا بیشتر یک بازیگر خوب و حرفه‌ای‌ست، تا یک مربی موفق. بازیگری که البته خدا هم دوست‌َش دارد و ممکن است در دقیقه‌ی ۹۷ بازی پایانی، برایش از آسمان یک معجزه بفرستد. این‌ها را ننوشتم چون در آن موج، متهم به مخالف‌خوانی با جریان روشنفکری و فوتبال متفاوت می‌شدم و این‌که قرار است با هر چیز نویی مخالفت کنم. تعریف‌های آن روز سوارشدن روی موج بود و مقابله، مخالف‌خوانی؛ و خب، هر دوی این‌ها اصلا چیز خوبی نیست؛ حالا اما می‌شود نوشت. الان که شروع فصل است و می‌شود رفتارهای این جناب را زیرنظر گرفت و حرف‌هایی را که می‌زند. نمی‌دانم چرا اما بی‌خودی یاد تیتر گفت‌وگو با شیث در نسیم دوشماره پیش افتادم. گفت‌وگویی که در همان روزهای ارتقای درجه‌ی امپراتور به اسطوره و مرثیه‌هایی که برایش نوشته می‌شد چاپ شد و بر پیشانی‌اش این تیتر بود: «تنها کسی که قلب شیر ندارد، قطبی است...».
کار با فَکت آوردن از «شین» و قیاس‌های سینمایی درست نمی‌شود. می‌دانیم که در همه‌ی آن نمونه‌های کلاسیک و معرکه، ته‌َش قهرمان دوست‌داشتنی‌مان می‌رود و روزهای حضورش می‌شود نوستالژی‌هایی که سال‌ها بعد برای نسل بعدی می‌شود تعریف‌َش کرد و به بودن در کنار چنین قهرمانی افتخار کرد؛ اما قطبی کوچک‌تر از این حرف‌ها بود. قولی داد و در آخرین ثانیه قول‌َش عملی شد و بغض کرد و اشک ریخت و رفت؛ اما خودش می‌دانست برمی‌گردد. فقط شاید فکر نمی‌کرد این‌قدر زود؛ که اگر می‌دانست لابد به رفقای مرثیه‌خوانَ‌ش ندا می‌داد این‌قدر هم قضیه را نوستالژیک نکنند. در سناریویی که طبق آن پیش رفته بود، غیبتی یک‌ساله و به قهقرارفتن پرسپولیس نوشته شده بود و بعد، ظهور در نقش منجی؛ با این حال او در فیلم‌نامه‌اش روی ایرانی‌بودن ما حساب باز نکرده بود و دسته‌چک‌هایی که خیلی راحت می‌توانند همه‌چیز را عوض کنند. قطبیِ امروز، برای جنگ آمده و این تازه فصلی است که دیگر کسی مجذوب لهجه شیرین‌َش ـ‌واقعا هست؟‌ـ نمی‌شود و در دلِ‌ کسی وقتی قطبی «قلب شیر، قلب شیر» می‌کند قند آب نمی‌کنند و حریف سنتی هم به‌شیوه‌ی فصل قبل آن‌قدر زبون و دست‌وپابسته نیست که امپراتور بتواند بی‌دلهره‌ی دربی خواب‌های قهرمانی ببیند. این روزگار دیگری‌ست...
تهِ «جویندگان»، در، پشت سر جان وین بسته شد و تمام. اما آن مال خیلی وقت پیش بود. وقتی تهِ «گودزیلا»ی رولند امریش، در، پشت سر ژان رنو بسته شد، تماشاگران خنده‌شان گرفت... امروز که جای خودش را دارد؛ روزگاری که دیگر کسی ادای آن پایان‌های کلاسیک را هم درنمی‌آورد و اسطوره‌های پولکی‌شده، برمی‌گردند تا چنددلاری بیشتر کاسب شوند. تاریخ نشان داده روی دور شانس بودن شومَن‌ها خیلی طول نمی‌کشد. شاید بهتر بود قطبی حداقل طبق همان سناریوی پیش‌نویسَ‌‌ش پیش می‌رفت. آن وقت دستِ‌‌کم لازم نبود مرثیه‌خوان‌ها این‌قدر زود به تکاپوی پاک‌کردن آن‌چه همین یک ماه پیش نوشتند و گفتند، بیفتند.

پی‌نوشت:
البته که این حجم بی‌تحملی و عصبیت و پرخاش‌گری را درک نمی‌کنم. اینجا وبلاگ شخصی من است و تازه هم وبلاگ‌نویس نشده‌ام؛ گمان‌م بدانید ـ‌و اگر نمی‌دانید برای اطلاع آنها که تازه‌تر اینجا را می‌خوانند می‌گویم‌‌ـ که یکی از آن چهل وبلاگ‌نویس اولیه ـ‌چیزی در مایه‌های شش بازمانده‌ی اوشنیک‌ـ بوده‌ام و همه‌ی فراز و نشیب‌های این سال‌ها را هم دیده‌ام و برایم عجیب هم نیست واکنش‌های اطرافیان... که برخی یک زمانی دوست بوده‌اند و حالا شمشیر کشیده‌اند و با لفظ «اینا» از آدم اسم می‌برند و برخی که قبلا دشمن نادیده بوده‌اند و حالا رفیق. این‌ها مهم نیست. حرف‌َم چیز دیگری‌ست.
من در این وبلاگ، خودم هستم. چیزهایی را هم که دوست دارم و نمی‌خواهم در یک رسانه‌ی چاپی مکتوب‌شان کنم اینجا می‌نویسم. اگر بحث توانستن باشد، می‌دانید که می‌توانم هرچیزی را هرجایی چاپ کنم. نمی‌خواهم. این‌که حالا مطلبی، از اینجا، در یک رسانه‌ی مکتوب یا یک خبرگزاری نقل شود، دیگر دست نگارنده نیست. مثال‌َش آن جنجال‌های «کوله‌پشتی» که نوشته‌های شخصی من از برنامه‌ای که برایش زحمت کشیده بودیم و در بحران بود، موضع نویسنده‌ی آن برنامه پس از توقف برنامه تلقی شد؛ یا این یکی، که خودم هم تازه متوجه‌اش شده‌ام. یک خبرگزاری انگلیسی‌زبان برداشته و به نقل از من ـ‌در متن انگلیسی آمده «منتقد فیلم در ایران، خسرو نقیبی می‌گوید»‌‌ـ حرف‌هایی در مدح «پرسپولیس» خانم ساتراپی نوشته. من که روح‌َم هم خبر ندارد با این اساتید حرف زده باشم. بعد که متن را می‌خوانی، می‌فهمی یک بند کاملا شخصی نوشته‌ای از من در این وبلاگ، شده حرف‌های من در گفت‌وگو با آنها؛ ته‌َش هم نوشته را کافی ندیده‌اند و این جمله‌ی «حالا که قرار نیست چیزی بنویسم...» را ترجمه کرده‌اند «ما در شرایطی زندگی نمی‌کنیم که بتوانم چیزی بنویسم...». می‌بینید چه‌قدر همه‌چیز پیچیده شده؟
حالا هم قضیه‌ی این یادداشت. دیروز صبح، مرتضی ناعمه‌ی نازنین تماس گرفت و گفت همین نوشته را می‌خواهد در روزنامه‌شان «دنیای اقتصاد» چاپ کند و من هم گفتم پایش منبع بگذار که معلوم شود لحن و ادبیات یادداشت وبلاگی‌ست و برای دل‌ِ خودم نوشته‌ام‌‌شان. همین «برای دل‌نوشتن» هم هست که باعث می‌شود کامنت‌ها را بی‌کم‌وکاست منتشر کنم و دل‌خور هم نشوم. من نظرم را نوشته‌ام و دیگران هم حق دارند موافق یا مخالف باشند. بعد یک‌باره آقای آرش غفوری ـ‌که یکی‌دوباری همدیگر را دیده‌ایم و خیلی هم آدم محترمی‌ست‌ـ به جرم چاپ این یادداشت در یک رسانه‌ی چاپی و بی‌توجه به منبعی که پایین آن خورده، برمی‌دارد با چنین ادبیاتی آدم را خجالت می‌دهد. این‌ها که آرش غفوری نوشته یعنی «من حق ندارم در وبلاگ خودم راجع به چیزی که می‌خواهم اظهارنظر کنم؟»؛ واقعا می‌پرسم. حد و حریم‌ها از دست من دررفته و انگار نمی‌توانم هم پیداشان کنم. این‌که چه‌قدر باید مواظب باشم در شخصی‌ترین تریبون خودم هم آن چیزی را که می‌خواهم بنویسم، ننویسم؟ ماجرایی شده است واقعا... و البته مثل تیتر همین پُست وبلاگی، انگار «این روزگار دیگری‌ست...».

پی‌نوشت ۲:
کامنت‌ها را دریابید. بحث بامزه و جالبی شده است. تعداد موافقان با ایده‌ی من بیشتر از آن چیزی‌ست که فکرش را می‌کردم. واقعا دوست دارم نظرتان را درباره‌ی این بحث بدانم. ماجرای پی‌نوشت بالایی را هم فراموش کنید. نمی‌خواهم این فضای خوب، به محل بحث و جدل تبدیل شود. اصلا برای همین ارتباط و تعامل است که اینجا پس از هفت‌سال هنوز هم پابرجاست و به‌روز می‌شود.


لينک‌دونی (بايگانی)
:: دی‌کاپریو و برد پیت جلوی دوربین فیلم دوقسمتی تازه تارانتینو
«گریندهاوس» را فراموش کنید؛ به‌نظر می‌رسد این یکی خاطره‌ی «بیل را بکش ۲» را دوباره تکرار کند/ متن انگلیسی خبر در گاردین
:: مجوز برای مرگ‌بازی
خود داستان مرگ‌بازی را به‌شدت دوست می‌دارم و البته چه‌کسی هست که نداند پدرام چقدر داستان‌نویس خوبی‌ست؟/ تبریک رفیق :)
:: رپ‌خوانی در تهران
انتخاب‌های عطا صادقی از این جماعت ـ‌موضوع بحث: ساسی مانکن‌‌ـ خداست...
:: بحثی در باب حافظه‌ی تاریخی
بدون شرح از عامه‌پسند
:: دوم خرداد... سوم خرداد... عکس‌های یادگاری... آوازهای جمعی...
نوشته‌ی خودم‌ـ یک‌سال پیش. هیچ‌چیز عوض نشده و هنوز هم این مائیم. خود خودمان. آن صدای جادویی را دان‌لود کنید و بشنوید...
:: درباره‌ی ترانه‌های اخیر شهیار قنبری
جدا از یادداشت، کامنت‌ها را دریابید؛ کمتر دیده‌ام این‌قدر متمدنانه بحث و گفتمان کنیم/ لولیان
:: عیدی هیات نظارت بر مطبوعات به اهالی رسانه
دقت کرده‌اید؟ دیگر خبری از توقیف موقت هم نیست... لغو امتیاز می‌کنند و خلاص. کاری هم ندارند این نشریات بیش از یک دهه دوام آورده‌اند :(
:: صبح به‌خیر آقای وزیر؛ «سنتوری» در پیاده‌روها اکران شد و رفت... لطفا بیدار شوید
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: «سنتوری به احترام سینما، هنرمندان،‌ اعتقادات مردم و فرهنگ عمومی ما هرگز نمایش داده نمی‌شود.»
:: هیث لجر
درباره‌ی مرگ یکی از متفاوت‌ترین ستاره‌های این سال‌ها/ علی مصلح حیدرزاده
:: کِی خرد می‌بخشی به آنها که برای هر واژه خط و نشان می‌کشند؟
بهرام بیضایی جزو معدود آدم‌های این سرزمین است که کلمه کلمه‌ی هر نوشته‌ش حساب و کتابی دارد/ غلاف تمام‌فلزی (وبلاگ برادرم، حمیدرضا)
آمار بازديدها
بازديدها (امروز) : ۴۷۳
بازديدها (ديروز) : ۵۴۸
بازديدها (اين ماه) : ۸۵۶۲
بازديدها (تا امروز) : ۸۹۴۰۸۹
روزنوشت‌ها

:: تمامی مطالب
:: روزمره‌گی‌ها
:: سينما
:: فوتبال
:: موسيقي
:: ادبيات
:: وب
:: در حوزه ادبيات
:: يادداشت‌هاي سينمايي
:: گزارش‌هاي سينمايي
:: يادداشت‌هاي فيلم
:: نوشته‌هاي شبكه
:: گرافيک
:: رسانه
:: جامعه
بايگاني ماهانه
:: شهريور ۱۳۸۷
:: مرداد ۱۳۸۷
:: تير ۱۳۸۷
:: خرداد ۱۳۸۷
:: ارديبهشت ۱۳۸۷
:: فروردين ۱۳۸۷
:: اسفند ۱۳۸۶
:: بهمن ۱۳۸۶
:: دی ۱۳۸۶
:: آذر ۱۳۸۶
:: آبان ۱۳۸۶
:: مهر ۱۳۸۶
:: شهريور ۱۳۸۶
:: مرداد ۱۳۸۶
:: تير ۱۳۸۶
:: خرداد ۱۳۸۶
:: ارديبهشت ۱۳۸۶
:: فروردين ۱۳۸۶
:: اسفند ۱۳۸۵
:: بهمن ۱۳۸۵
:: دی ۱۳۸۵
:: آذر ۱۳۸۵
:: آبان ۱۳۸۵
:: مهر ۱۳۸۵
:: شهريور ۱۳۸۵
:: مرداد ۱۳۸۵
:: تير ۱۳۸۵
:: خرداد ۱۳۸۵
:: ارديبهشت ۱۳۸۵
:: فروردين ۱۳۸۵
:: اسفند ۱۳۸۴
:: بهمن ۱۳۸۴
:: دی ۱۳۸۴
:: آذر ۱۳۸۴
:: آبان ۱۳۸۴
:: مهر ۱۳۸۴
:: شهريور ۱۳۸۴
:: مرداد ۱۳۸۴
:: تير ۱۳۸۴
:: خرداد ۱۳۸۴
:: آبان ۱۳۸۳
:: خرداد ۱۳۸۳
:: ارديبهشت ۱۳۸۳
:: فروردين ۱۳۸۳
:: اسفند ۱۳۸۲
:: بهمن ۱۳۸۲
:: دی ۱۳۸۲
:: آذر ۱۳۸۲
:: آبان ۱۳۸۲
:: مهر ۱۳۸۲
:: شهريور ۱۳۸۲
:: مرداد ۱۳۸۲
:: تير ۱۳۸۲
:: خرداد ۱۳۸۲
:: فروردين ۱۳۸۲
:: اسفند ۱۳۸۱
:: بهمن ۱۳۸۱
:: دی ۱۳۸۱
جستجو
نوفرست‌ها
:: konserv.persianblog.ir
:: www.k1-online.com
:: www.cinetmag.com
:: www.natoor.com
:: k1-online.com
:: minaa2007.blogfa.com
:: tt.blogfa.com
:: tabbal.blogfa.com
:: behzadafshari.blogfa.com
:: www.jasjoo.com
[ ۱ ] [ ۲ ] [ ۳ ] [ ۴ ] [ ۵ ] [ ۶ ] [ ۷ ] [ ۸ ] [ ۹ ] [ ۱۰ ] [ ۱۱ ] [ ۱۲ ] [ ۱۳ ] [ ۱۴ ] [ ۱۵ ] [ ۱۶ ] [ ۱۷ ] [ ۱۸ ] [ ۱۹ ] [ ۲۰ ] [ ۲۱ ] [ ۲۲ ] [ ۲۳ ] [ ۲۴ ] [ ۲۵ ] [ ۲۶ ] [ ۲۷ ] [ ۲۸ ] [ ۲۹ ] [ ۳۰ ] [ ۳۱ ] [ ۳۲ ] [ ۳۳ ] [ ۳۴ ] [ ۳۵ ] [ ۳۶ ] [ ۳۷ ] [ ۳۸ ] [ ۳۹ ] [ ۴۰ ] [ ۴۱ ] [ ۴۲ ] [ ۴۳ ] [ ۴۴ ] [ ۴۵ ] [ ۴۶ ] [ ۴۷ ] [ ۴۸ ] [ ۴۹ ] [ ۵۰ ] [ ۵۱ ] [ ۵۲ ] [ ۵۳ ] [ ۵۴ ] [ ۵۵ ] [ ۵۶ ] [ ۵۷ ] [ ۵۸ ] [ ۵۹ ]
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from naghibi. Make your own badge here.
Powered by
ASP-rider